سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
رهسپار در جستجوی دانش، مانند مجاهد در راه خداست . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 
شعر ، دنیز ، آذربایجان ، ارومیه ، علیار ، قلیزاده ، مصطفی ، غربی ، امام ، ترکی ، علی ، ترکی ، دنیزنیوز ، شاعر ، حوزه ، حسین ، هنری ، اسلامی ، حمیدی ، غزل ، محمد ، ایران ، حاج ، فارسی ، قرآن ، باکو ، کتاب ، نشریه ، اسلام ، تبریز ، طنز ، عاشیق ، اکبر ، کتاب ، مصطفی قلیزاده علیار ، شهریار ، سایت ، نخجوان ، سید ، شهید ، باکو ، اهل بیت ، ابراهیم ، انقلاب ، سفر ، دریاچه ، فخری ، ادبیات ، تصویر ، خمینی ، پیغمبر ، جمعه ، اسرائیل ، حمید ، دفاع ، رضا ، صادق ، مهدی ، مقدس ، نامه ، حوزه هنری ، پیامبر ، بهرام ، اکبر ، اهر ، فاطمه ، فاطمه زهرا ، نارداران ، مقاله ، عاشورا ، عکس ، زهرا ، ترکیه ، کربلا ، همایش ، واقف ، ترکیه ، بسیج ، جمهوری ، اهل ، انتظار ، امام علی ، عراق ، صابر ، شهر ، زن ، سعید ، شامی ، دوستی ، خدا ، در ، امام حسین ، اسدی ، ادبی ، آیت الله ، خامنه ای ، بیت ، ورزقان ، هنرمندان ، مردم ، موسیقی ، نقد ، محمود ، قم ، هفته ، کانون ، خاطرات ، حسن ، حسنی ، حافظ ، حجاب ، جنبش ، جشنواره ، امام خمینی ، رستمی ، شیخ ، فرهنگ ، فرهنگی ، فضولی ، عشق ، عید ، رمضان ، شاعران ، سوریه ، سیاسی ، سلیمانپور ، زبان ، سال ، ایرانی ، آمریکا ، حاج علی اکرام ، به ، ترجمه ، تهران ، تاریخ ، وبلاگ ، واحدی ، مدح ، مجلس ، مجتبی ، محفل ، مرثیه ، میرزا ، مصر ، تبریزی ، پیامبر اسلام ، حیدر ، آمریکا ، آراز ، احمد ، استاندار ، اکرام ، زینب ، روز ، سلبی ناز ، رضوانی ، دو ، عظیم ، علی یف ، صراف ، شجاع ، علیزاده ، علمیه ، عکس ، فتح الهی ، فلسطین ، فرانسه ، دو هفته نامه ، دیدار ، رسول ، رجبی ، داستان ، شاهرخ ، زلزله ، زندگی ، ادب ، اردوغان ، آذربایجان غربی ، حزب ، جواد ، پیام ، مشهد ، مطبوعات ، مهدی موعود ، نویسندگان ، نویسنده ، محمداف ، کانون ، وطن ، ولی ، هفته نامه ، هادی ، نوروزی ، هنر ، یاد ، قیام ، کرکوک ، محسن ، مثنوی ، ماه ، نماز ، ملی ، بعثت ، جاوید ، حسینی ، حدیث ، آذری ، آثار ، آزادی ، ارشاد ، اسماعیل زاده ، انگلیس ، اکرام ، اورمیه ، رهبری ، روزنامه ، سعدی ، دانشگاه ، رباعی ، دینی ، رزم آرای ، فیلم ، غدیر ، غفاری ، علمدار ، علامه ، عرب ، عرفان ، فارس ، فرزند ، شب ، صادقپور ، صمداف ، صدر ، طلاب ، طلعت ، دوزال ، خوی ، رهبر ، انتخابات ، انجمن ، امام زمان ، امین ، اخلاق ، آران ، آغدام ، آیت الله خامنه ای ، آقازاده ، حاجی زاده ، حضرت ، حماسه ، حمایت ، توهین ، بیداری ، تبلیغات ، منظومه ، مراغه ای ، مسلمان ، موعود ، موسی ، مایل ، محمدی ، یادداشتهای ، وفات ، هریس ، نوروز ، وحید ، کربلا ، کردستان ، یحیی ، یک ، مرسی ، مرگ ، مایل اوغلو ، گرمان ، ماهر ، مولانا ، نباتی ، نمایندگان ، مسجد ، مسئول ، مسئولان ، معلم ، تمثیل ، بیر ، پناه ، بشیری ، بهجت ، بهمن ، جاذبه ، جدید ، جعفری ، جواب ، چولپا ، حق ، حیات ، خاطره ، حجت الاسلام ، آغری ، اسماعیل ،

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :181
بازدید دیروز :805
کل بازدید :1890231
تعداد کل یاداشته ها : 865
97/5/29
4:22 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
قلیزاده علیار[267]

خبر مایه
پیوند دوستان
 
►▌ استان قدس ▌ ◄ هم نفس جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی سرچشمه ادب و عرفان : وب ویژه تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید سکوت ابدی ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی ....افسون زمانه شقایقهای کالپوش ساده دل سرچشمه همه فضـایـل مهــدی(ع) است طراوت باران تنهایی......!!!!!! جـــیرفـــت زیـبا بچه مرشد! سارا احمدی بیصدا ترازسکوت... .: شهر عشق :. پیامنمای جامع شهر صبح ماتاآخرایستاده ایم سایت روستای چشام (Chesham.ir) وبلاگ گروهیِ تَیسیر منطقه آزاد محمدمبین احسانی نیا رازهای موفقیت زندگی مرام و معرفت نغمه ی عاشقی یامهدی Dark Future امام خمینی(ره)وجوان امروز عشق ارواحنا فداک یا زینب سیاه مشق های میم.صاد مهاجر مردود دهکده کوچک ما گروه اینترنتی جرقه داتکو بسیج دانشجویی دانشکده علوم و فنون قرآن تهران هفته نامه جوانان خسروشهر آتیه سازان اهواز بیخیال همه حتی زندگیم عمو همه چی دان پـنـجـره صل الله علی الباکین علی الحسین تینا شهید آوینی Chamran University Accounting Association پدر خاک فقط خدا از یک انسان ع ش ق:علاقه شدید قلبی تبریک می گوییم شما به ساحل رسیدید!!!!! گاهنامه زیست جوک و خنده دهاتی دکتر علی حاجی ستوده قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی کشکول sindrela شیدائی تنها عاشقانه سیب آریایی نیروی هوایی دلتا ( آشنایی با جنگنده های روز دنیا ) به یاد تو آخوند مالخر و تمام طرفدارانش در سیستم حکومتی فروشگاه من قاضی مالخر یا قاضی طمع کار کدامیک ؟؟؟؟ پایگاه خبری،قرآنی، فرهنگی آذربایجان غربی عاشقانه زنگ تفریح

انجمن ادبی آراز – 24

شاعران یکی یکی از پله های طولانی بالا رفته وارد سالن صفی الدین اورموی حوزه هنری آذربایجان غربی می شوند.  برنامه حدود ساعت 10/17 شروع می شود. دبیر کانون ادبی و مسئول واحد آفرینشهای ادبی حوزه هنری به مناسبت برگزاری گنگره حسام الدین چلبی اورموی که دو روز قبل(19 اردیبهشت 90) در ارومیه اتفاق افتاد، ضمن تقدیر از این قبیل برنامه های فرهنگی – تاریخی، سخنانی در باره زندگی حسام الدین چلبی و تأثیر آن در آفرینش مثنوی مولانا ایراد کرد و افزود: اگر حسام الدین چلبی نبود، بی شک مثنوی جلال الدین مولوی هم یا خلق نمی شد و یا این عظمت نبود. مصطفی قلیزاده علیار تأکید کرد: پژوهشگران ادبی و تاریخی، باید شخصیتهای بزرگ تاریخی ارومیه را مطرح و معرفی نمایند و حسام الدین از جمله این شخصیتهای برجسته است که در عرفان و اندیشه نابغه اسلامی شرق جلال الدین مولانا تأثیری عمیق گذاشته است.

دکتر محمد علی ضیائی اولین شاعری بود که دو غزل خواند. شاعر جوان محمد رستمی هم غزلی خواند که گفت که قلیزاده گفت: تمام عناصر شعری در غزل رستمی جمع است الا اینکه اندیشه و زبان کمی قدمایی است و شاعر باید زبان نو و اندیشه ای نو در شعرش بیاورد. شاهرخ رضوانی حرف قلیزاده  علیار را تأیید نمود و شاعر جوان نجیبانه نقد این دو نفر را شنید و قبول کرد. خانم کریم زادگان (مجری) در اینجا غزل معروفی از عمران صلاحی را با این مطلع قرائت کرد: خوش تر از قالی کرمان غزلی ساخته ام ...

«نوید آریا» دو شعر ترکی خواند:

بوش صندل لر دولودورلار/ آچیق گؤزله باخسان اگر/ آلقیشلاییر شعرلریمی/ آچیق گؤزله باخسان اگر... هر کوچه نین قهرمانی/ هم عنوانی هم نشانی/ بورو یوب بوتون جهانی/ آچیق گؤزله باخسان اگر. دؤشلرینده فخری مدال/ اوز کی، دئمه نورلو جمال/ هر گؤره نی آلیر خیال/ آچیق گؤزله باخسان اگر... روی شعر دوم نوید تا حدی هجو گونه با شاعری بود که ظاهراً نوید از او خوشش نمی آید!

مسعود هارای هم با چند شعر ترکی کوتاه پشت تریبون قرار گرفت:

گونش ساچلارین دنیزده یوواندا/ لپه لر دالغالانیب دوغولورلار/ کؤنلوم اونون ایچین داریخیر/ اولمویا ساچلاری قورومویا گونشین؟!

و شعر دیگرش: مال لار خیاواندان کئچنده/ ساغا – سولا باخارلار/ آمما داوارلار/ مال کیمی گؤزلرینی یئره تیکیب/ خیاواندان کئچرلر.

غلامحسین مرادی شعری ترکی با محتوای قدمایی تقدیم ساحت امیر مؤمنان علی (ع) نمود به مطلع:

علی دیر زاده کعبه، علی شایسته مولادیر/ علی دریای حکمت دیر، علی بیر سرّ عظمی دیر

فاطمه نعمت زاده خیلی وقت بود که شعری نخوانده بود، این هفته با دست پر آمده بود:

تو سیب و گندم عقلم شدی/ درختانم بی تعبیر تو مردند/ ابری شبیه باد بودی/ برگ برگ ذهنم از تو ورق می خورد/ و من نبودنت را سالهاست تجربه کردم/ در این جنگل، تنهایی عادت من است/ و کلبه ام/ و آبی که در این نزدیکی جاری است/ حالا تنهایی عادت من است.

خدیجه حسن زاده شعری با احساس خواند:

 قورخمورام اؤلمکدن/ قورخوم سنسیز یاشاماقدیر/ زورلا کئچیر گونلریم...

 حسن حاتم اینانلو حاضران را به شعری طنز فارسی مهمان کرد و کانون طنز ادبی حوزه هنری بعد از ظهر پنجشنبه ها را به یاد انداخت:

عشق تو گر سر به فلک می زند/ هر شبه سیصد اس و تک می زند/ عاشق دیدار رخم نیستی/ گرچه دلم بهر تو لک می زند/ ای که به لطف رُژ و ... و مش/ طعنه رخ تو به ملک می زند/ گر نخورد رنگ و جلا و کِرِم/ یک شبه روی تو کپک می زند/ من به فدای لب لعلت شوم/ زخم دلم را که نمک می زند/ گو به خیال تو، خیالات چیست؟ / هی به من آهسته سرک می زند/ تا نگهم محو تماشای توست/ لشگر مژگان تو تک می زند/ ...

قلیزاده علیار که کمتر از خود شعر می خواند، این هفته غزلی ترکی به یاد حاج علی اکرام رهبر جنبش اسلامی جمهوری آذربایجان خواند به مطلع:

اوجالیر گؤیلره افغان و هارایلار سنسیز/ اود وورور جانیمیزا شعله لی وایلار سنسیز

سیاوش جمال زاده « رائف» با یک غزل ترکی و یک غرل فارسی و هر دو منسجم و با حال و هوای تازه در کانون ادبی حاضر بود:

نشستـه ام چشــم بــه راه سحــر/ سپــرده ام دل بــه نگــاه سحــر

راه طـویلـی اسـت کـه پیمــوده ام/ از شـب دیجــور بــه گــاه سحـر

کـار مـن ایـن است دریـن شوره زار/ پـــرورش مهـــر گیـــاه سحــر

نیست دریـن حلقـه کسـی بی غمی/ تـا نشـود خــاطـر خــواه سحــر

چیـده ام از چشـم تـری شکـوه ای/ مـی برمـش هـدیـه بـه آه سحـر

مست شـو ای «رائـف» از ایـن انتظـار/ تـــا بنهــی ســر ز کــلاه سحـر

 و ازغزل با حال ترکی اش:

گـؤز گوشه نشیـن اولـدو، قـان یاشلاری لال آخدی/

 صورت لـره سوزیمـده ن لطـف ایلـه کمـال آخـدی

مسـت اولـدو اگـر بیـرگؤن «یا هو» لـر ایلـن ساقی/

 تـر تر جالانیب حسّیـم دفترلـره حـال آخدی

رائـف گزه لـی حسنـون، وصـف ائتمگـه گؤردوم کی/

 اؤزده ن دوداغین اؤزره میـل ائیلـه دی خـال آخـدی!

درگاهقلی عطارد، بابا علی جوانمرد، مشهدی اروج محمد پور و ... از دیگر شاعرانی بودند که شعر خواندند.

(منبع: هفته نامه آراز آذربایجان، شماره 210، مورخ 31/2/90 )


90/2/31::: 6:20 ع
نظر()
  

انجمن ادبی آراز  21

دومین محفل شعر کانون ادبی حوزه هنری آذربایجان غربی در سال 1390، ساعت 5 بعد از ظهر چهارشنبه 24 فروردین در سالن صفی الدین اورموی ارومیه برگزار گردید. ابتدا دبیر کانون ضمن آرزوی سالی پر از موفقیت و سلامت برای شاعران، یادی از رهبر فقید جنبش اسلامی معاصر جمهوری آذربایجان مرحوم حاج علی اکرام ناردارانی کرد و مجاهدتهای وی در راه ترویج اسلام و انقلاب اسلامی ایران را مورد تجلیل قرار داد و شخصیت ایمانی او را در جهان اسلام بسیار تأثیرگذار خواند.

آنگاه شاعرپیش کسوت استاد غلامرضا دانش فروز بهاریه ای با ردیف «بهار» و با جانمایه ای عرفانی و سرشار از توصیفات و ترکیبات لطیف شاعرانه، از خود و از روی جلد 10 کتاب « سخنوران نامی معاصر ایران» ( تألیف: برقعی) خواند:

هله بر گوش دل آمد سحر آوای بهار/ شد به پا زمزمه ای نرم ز نجوای بهار/ گشت جاری نفس سبز بهاران به چمن/ گل به جان آمد از انفاس مسیحای بهار/ ساقی دلکش خورشید ز میخانه صبح/ نرم نرمک به قدح ریخت ز مینای بهار/ افق از باده گلرنگ تنی در خون شست/ رنگ گلفام فلق سرخ زسیمای بهار....

شاعر پیش کسوت حکمتی فر با عنایت به شعر طنز « اونداکی اولاد وطن خام ایدی/ آخ نئجه کیف چکمه لی ایام ایدی» میرزا علی اکبر صابر، شعر طنز ترکی با درونمایه اجتماعی و انتقادی برای حاضران خواند که مورد توجه قرار گرفت و مجلس را سر ذوق آورد. همچنین علی شجاع شاعر طنزپرداز ارومی شعری در باب یارانه ها و بیان طنزآمیز مشکلات اقتصادی مردم خواند و لبخندی بر سیمای شاعران نقش زد. کریم گل اندام ، اکبر حمیدی و علی صلاحلو اشعار خود را ارائه کردند. فرشید فرشیدفر شعری ترکی مرثیه گونه بر دریاچه ارومیه خواند که کوتاه و منسجم بود. مهناز صابونی، فریده سلیمانی و خدیجه حسن پور از بانوان شاعره عضو کانون اشعاری قابل توجه و تأملی خواندند. صابونی سه شعر تازه ارائه نمود که نشان می دهد سال نو برای ایشان سال فراوانی شعر و ذوق است. ابیات نخستین یکی از دو شعر فارسی وی این بود:

 تو از پرنده بگو، پرکشیدنش با من/ و از درخت بگو، سیب چیدنش با من/ از آن مترسک نادان بگو به گوش کلاغ / که میوه کال بچیند، رسیدنش با من/ به نقطه چین نگاه زمین عبور بکش/ و تخته کن در دل را، بریدنش با من.

شعر ترکی بهاریه خانم صابونی هم خالی از تازگی نبود:

مشتولوقلار قطار، قطار/ سئوینجکلر قونشولار/ بیری موتلوق، بیری اوغور/ بیری سئوگی، بیرده بهار.

مجری کانون شعر و ادب حوزه هنری خانم زهرا کریم زادگان هم برای عقب نماندن از قافله شاعره های حاضر در کانون، غزلی خوب از خود برای محفلیان قرائت کرد:

 چشمان خود را باز کن باران بگیرد / تا آسمان از چشم تو فرمان بگیرد / چنگی بزن بر تار و پود باغ گلها / تا نقش بلبل صوت خوش الحان بگیرد....

شاعران جوان محمد رنجبری و سعید جلیل زاده هم شعرهای خود قرائت کردند.البته اساتید حاضر در جلسه در باره اکثر اشعار قرائت شده نظر اصلاحی و نقادانه خود را اظهار می کردند. شاهرخ رضوانی یک مثنوی دنباله دار خواند که اسامی شعرای معاصر ارومیه را در آن ذکر کرده بود. مصطفی قلیزاده علیار در این باره گفت: این قبیل اشعار هرچند به نظم نزدیکتر از جوهره شعر باشد، به دلیل اهمیت تاریخی و بیان محیط ادبی، در تاریخ ادبیات می ماند، از این لحاظ مثنوی استاد رضوانی ارزشمند است.

دو شاعر استاد نیز در این جلسه از دو شاعر دیگری یاد کردند: اول جناب استاد محمود شامی بود که یادی از شاعر فقید ارومی مرحوم یوسف کـُرد نژاد کرد و منظومه دلکش ترکی وی را در موضوع تفرجگاه «بند» خواند. در آخر نیز آقای دکتر محمد علی ضیایی در خصوص سبک و ساختار زبانی شاعر انقلاب احمد عزیزی به ایراد سخن پرداخت و احمد عزیزی را از شاعران موفق و تأثیر گذار در عرصه شعر معاصر فارسی معرفی کرد. 

منبع:هفته نامه آراز اذربایجان، شماره 205، شنبله 27/1/90 - پایگاه اطلاع رسانی حوزه هنری آذربایجان غربی: www.arturmia.ir  

 


90/2/4::: 11:41 ع
نظر()
  

مردی به رنگ اباذر - قسمت دوم

هدیه‌ای به حرم امام خمینی

الأن خاطره دیگری یادم آمد که برایتان بازگو می‌کنم. من دوستی داشتم به نام «علی ایمیشلی»؛ مردی غیور، مؤمن و باسواد بود. خدا رحمتش کند، در جریان جنگ آذربایجان و ارمنستان و تجاوز ارمنی‌ها به خاک ما، به دست دشمنان متجاوز شهید شد. یک روز به خانه ما آمد و از من تفسیر قرآن خواست من هم یک مجلد بزرگ تفسیر قرآن به زبان ترکی داشتم که به او هدیه کردم. او هم در مقابل، یک «رحل» بزرگ به من هدیه داد. ظاهراً از کسی خریده بود. من نگاهی به آن رحل انداختم، خیلی عجیب و جالب به نظرم رسید. دیدم این رحل، بسیار هنرمندانه و با مهارت تمام از یک قطعه تخته ساخته شده و رمزدار است و نمونه‌ای است از هنر مسلمانان و مربوط به چند قرن پیش. چندین لایه و شکل داشت که هر کدام با رمز مخصوصی باز می‌شد! واقعاً عجیب به نظرم آمد. خلاصه، آن را برداشتم و نذر کردم که اگر به ایران بروم و امام خمینی را ببینم و زیارت کنم، این رحل را به ایشان هدیه خواهم داد! آن زمان هنوز امام زنده بود.

مدتی گذشت و امام وفات کرد... من در جریان کمک به زلزله زدگان گیلان ـ یک سال بعد از وفات امام ـ به ایران آمدم. آن رحل را هم آورده بودم. دیدار با آقا (مقام معظم رهبری) هم میسر نشد. وقتی به زیارت حرم امام رفتیم، همان رحل را به حرم و ضریح امام اهدا کردم. هنوز هم روی قبر شریف امام خمینی موجود است. الحمدلله.

از حاج علی اکرام خواستم از فعالیت‌های «حزب اسلامی آذربایجان» و علت تعطیلی و لغو فعالیت آن بگوید، گفت:

فعالیت‌های دینی و اجتماعی ما تحت تأثیر انقلاب اسلامی و امام خمینی، از سال 1979م. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی ایران شروع شده بود. بعد از فروپاشی شوروی، من سه سال عضو حزب جبهه خلق بودم. بعد که دیدم راه آنها با راه و روش اسلامی ما تفاوت دارد و آنها اصلاً معتقد به اسلام، که برنامه حیات انسان در دنیاست، نیستند، جدا شدم و در سال 1992م. حزب اسلامی را تأسیس کردم و به رسمیت هم رساندم و فعالیت‌های گسترده‌ای طی این سال‌ها، در جهت معرفی اسلام در جمهوری آذربایجان، ارتباط با ایران، ارتباط با ممالک اسلامی دیگر، دفاع از هویت دینی مردم آذربایجان و مقابله با غرب گرایی انجام دادیم. آن فعالیت‌ها بالأخره، هم در تاریخ خواهد ماند و هم ان‌شاءالله در نزد پروردگار متعال. باید در مجالی دیگر به طور گسترده در آن مورد صحبت کنم. اما درباره علت تعطیلی حزب اسلامی؛ باید بگویم کسی در جمهوری آذربایجان با حزب اسلامی مخالف نبود و آن را در جهت تخریب وحدت ملی، یا اقدام علیه دولت حیدر علی یف نمی‌دید. هدف ما بیدار کردن مردم جمهوری آذربایجان و بازگرداندن آنها به اصالت خویش و هویت تاریخی‌شان یعنی اسلام و تشیع بود تا زمینه‌های حاکمیت ارزش‌های دینی و مذهبی در جامعه فراهم شود.

در این مسیر البته کسی جز مردم همراه ما نبود. تمام احزاب و گروه‌ها و اکثر روشنفکران و نخبگان سیاسی و اجتماعی در آذربایجان معمولاً وابسته به روس یا غرب و آمریکا بودند. رسماً از آنها پول و یاری می‌گرفتند و کسی هم به آنها معترض نمی‌شد و الآن هم نمی‌شود؛ با اینکه آشکارا از خارج پول و امکانات می‌گیرند. اما اینکه در آن میان تنها حزب اسلامی را با هزار و یک تهمت و افترا و پرونده‌سازی از فعالیت مستقل و سالم دینی بازداشتند و از دور خارج ساختند و مرا به عنوان دبیر کل حزب به همراه چند نفر از معاونان و همکارانم محکوم و زندانی کردند و چه‌ها که نگفتند و چه جفاها و ظلم‌ها که در حق ما نکردند!... علت اصلی، آمریکا بود. قضیه از این قرار است که یک گروه از آمریکا آمده بودند به باکو و ادعا داشتند که می‌خواهیم به شما دموکراسی یاد بدهیم! حدود سال 1995م. بود. این گروه که جاسوسان آمریکا بودند، در باکو به دیدن تمام احزاب رفتند و با رهبرانشان گفتگو کردند و همه را مطابق میل خود یافتند. به حزب اسلامی ما هم آمدند و با من و شورای مرکزی و برخی از اعضای حزب به گفتگو نشستند. در دفتر من جز عکس حضرت امام خمینی و ایت الله خامنه‌ای عکس و زینت دیگری ندیدند. ما به صراحت گفتیم که حزب ما بر اساس اندیشه‌های دینی فعالیت دارد و ایدئولوژی اسلامی را تبلیغ می‌کند و ما به اسلام ناب محمدی که امام خمینی در عصر حاضر منادی آن و ایت الله خامنه‌ای مدافع آن است، اعتقاد داریم. دموکراسی غربی برای ما اهمیتی ندارد. ما مسلمانیم و می‌خواهیم قوانین اجتماعی و سیاسی اسلام را در مملکت خود حاکم گردانیم.

آن گروه جاسوسان آمریکایی، پا شدند رفتند و به سفارت خودشان و به دولت حیدر علی‌یف و آمریکا گزارش دادند که تمام احزاب آذربایجان مطابق میل و مذاق آمریکا و تابع دموکراسی غربی و سینه چاک آنان‌اند، جز حزب اسلامی، که موی دماغ آمریکا و منافع آن در جمهوری آذربایجان خواهد شد. باید هر چه زودتر بساط این حزب را برچید. این حزب پیرو اندیشه‌های ضد آمریکایی خمینی و رهبری ایران است.

به هر حال ما، شنیدیم که حتی هنگام مراجعت به آمریکا، در فرودگاه باکو به حیدر علی‌یف پیام داده بودند که اگر می‌خواهی از مساعدت‌ها و کمک‌های ما بهره‌مند شوی، باید هر چه زودتر قال قضیه حزب اسلامی را بکنی!

حیدر علی‌یف گر چه از حزب اسلامی چندان خوشش نمی‌آمد، اما بهانه‌ای هم برای لغو فعالیت آن نداشت. بعد از قضیه گروه آمریکایی، حیدر علی‌یف مصمم شد که حزب اسلامی را تعطیل نماید. اما بهانه‌ای نداشت. بالأخره خامی و ناشی‌گری و اشتباهات برخی از همکاران ما بهانه‌ای به دست دولت آذربایجان داد و البته برخی هم خیانت کردند و ظاهراً از جاسوسان دولت هم در میان ما بودند... به هر تقدیر، در سال 1996م. به اتهام جاسوسی، برهم زدن نظم، اقدام علیه کشور، دشمنی با خلق! و ... من و سه نفر دیگر از اعضای حزب را دستگیر و محاکمه و زندانی کردند. یکی از اعضای فعال حزب اسلامی به نام «کربلایی آقا» در بازداشتگاه سازمان امنیت دولت حیدر علی‌یف، زیر شکنجه در چهل سالگی شهید شد و فعالیت حزب لغو و ممنوع گردید.

من در تمام بازجویی‌ها و بازپرسی‌ها، از مأمورین و بازپرس‌ها سؤال می‌کردم که آخر گناه ما چیست؟ شما که می‌دانید این اتهامات واهی و بی‌اساس است، چرا ما را اذیت و زندانی می‌کنید؟ می‌گفتند: دستور جناب پرزدنت حیدر علی‌یف است! البته راست می‌گفتند. در واقع دستور آمریکا بود و حیدر علی‌یف مجری منویات و اوامر آمریکا بود.

این بود که حزب اسلامی را متوقف ساختند و ما سه سال در زندان بودیم و من چون مرض قند داشتم، به دستور رئیس جمهور حیدر علی‌یف، نگذاشتند به پزشک مراجعه کنم و اجازه معالجه ندادند. قند من شدت یافت و به چشمانم آسیب رساند ... البته همه اینها در راه اسلام بود، امیدوارم خداوند قبول فرماید. ما راضی به رضای حقّیم و سربلندی اسلام و مسلمانان در دنیا آرزوی ماست.

در اینجا دامن صحبت با حاج علی اکرام را برمی‌چینیم، امیدواریم در جایی دیگر بتوانیم حق مطلب را بهتر ادا کنیم و این صفحه درخشان تاریخ انقلاب اسلامی در خارج از ایران را بازخوانی نماییم. (پایان مصاحبه)

مصطفی قلیزاده علیار


  

 

 

یادی از نخستین مصاحبه

متن ذیل حاصل گفتگویی با شادروان حاج علی اکرام علی یف است که در بهمن ماه 1384 در بیمارستان شهید شوریده تهران انجام دادم . آن مرحوم برای معالجه چشمانش بستری شده بود که به عیادتش رفتم و این گفتگو اتفاق افتاد. مصاحبه را ابتدا در هفته نامه «امانت» چاپ ارومیه در 5 قسمت تحت عنوان « مردی به رنگ اباذر» منتشر کردم با نام مستعارم « عبدالحسین شهیدی» ( امانت، از 11 فروردین تا 15 اردیبهشت 85؛ با سپاس از مدیر مسوؤل آزاده و متعهد آن دوست عزیزم حاج ابراهیم آقازاده). بعد از آن در شماره 72 فصلنامه « فرهنگ کوثر» ( قم – زمستان 1386) منتشر شد و بعدها در چندین سایت از جمله خیمه، حوزه علمیه قم، تابناک، آران و ... انتشار یافت به ویژه پس از وفات آن مرحوم. آن زمان پس از انتشار مصاحبه در مطبوعات به ویژه در مجله « فرهنگ کوثر» در قم، حاج علی اکرام خیلی خوشحال بود و خدا را شکر می کرد که اندیشه ها و فعالیتهایش منتشر می شود و به اطلاع نسل جوان می رسد. و گاهی به شوخی به من می گفت: « تو هم که از من اباذر می سازی، اباذر بزرگ کجا، من کجا!».  رحمه الله علیه. اکنون پس با گذشت پنج سال از انتشار آن مصاحبه و در آستانه اربعین آن عزیز فقید، متن منتشره مصاحبه مزبور را با همان عنوانش ( مردی به رنگ اباذر) بدون هیچ دخل و تصرفی در اینجا - در 2 قسمت - می آورم:

 

مردی به رنگ اباذر

گفتگو با حاج علی اکرام علی یف رهبر جنبش اسلامی معاصر جمهوری آذربایجان

اشاره :

حاج علی اکرام علیزاده فرزند اسماعیل، مبارز مسلمان و رهبر مجاهد اسلام‌گرایان مناطق قفقاز و جمهوری آذربایجان، در سال 1940م. در قصبه نارداران ـ 25 کیلومتری شمال باکو ـ در یک خانواده متدین متولد شد. فارغ التحصیل رشته تربیت بدنی از باکو است. به دلیل گرایش‌های مذهبی و شیعی، از اوایل جوانی زیر بار برنامه‌های تحمیلی کمونیست‌ها نرفت و بنای ناسازگاری گذاشت. در سال 1974م. (1353ش) از طریق یک دانشجوی ترک زبان یمنی در باکو، با نام امام خمینی و زندگی و مبارزات ایشان آشنا و از تبعیدی بودن آن بزرگوار آگاه شد. در نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، صدای امام و پیام ایشان را از طریق رادیو تبریز شنید و از لحظه ورود امام به ایران که از تلویزیون مسکو تماشا می‌کرد، از مرجع تقلید اول خود عدول کرد و مقلد امام گردید. در دوران حیات امام بسیار تلاش کرد تا به ایران بیاید و امام را ببیند، اما نگذاشتند؛ حتی به مدت هشت سال از نزدیک شدن به مناطق جنوبی آذربایجان و مرزهای ایران ممنوع گردید!

حاج علی اکرام، رهبری مقلدان امام در باکو و قصبه نارداران را به عهده داشت و از ارادتمندان مقام معظم رهبری است. بعد از فروپاشی شوروی و استقلال جمهوری آذربایجان، رهبر اسلام‌گرایان در آن مناطق بود و «حزب اسلامی آذربایجان» یا به تعبیر خودش «حزب جمهوری اسلامی آذربایجان» را تأسیس کرد. مبارزات و مجاهدات او و همرزمانش علیه سلطه غرب و حاکمیت کمونیست‌های سابق و خاندان «علی‌یف» و دعوت مردم مسلمان و روشنفکران به اسلام و حاکمیت ارزش‌های دینی، از درخشان‌ترین صفحات تاریخ انقلاب اسلامی در خارج از ایران است. حاج علی اکرام پیش از فروپاشی شوروی، به سبب داشتن گرایش‌های مذهبی، از بسیاری از امتیازات اجتماعی محروم شد و بعد از فروپاشی شوروی و تثبیت حکومت حیدر علی‌یف در آذربایجان، سال‌ها در زندان مخوف این حکومت مانده و مورد شدیدترین شکنجه‌ها و اهانت‌ها قرار گرفته است.

در زندان، بیماری قند در بدنش شدت یافت و حکومت حیدر علی‌یف اجازه معالجه و مراجعه به پزشک نداد؛ در نتیجه چشم‌هایش دچار آسیب‌های جبران ناپذیری شد. او در زندان بود که حیدر علی‌یف حکومت ارثی خود را به پسرش سپرد و خود به دیار نیستی رفت. بعد از مرگ علی‌یف، درِ زندان باز شد و مجاهد حق طلب و مؤمن، حاج علی اکرام در حالی از زندان بیرون آمد (2003) که بیش از هشتاد درصد روشنایی چشمانش را در زندان تاریک حیدر علی‌یف از دست داده بود، اما همچون اباذر، شجاع، صریح، هوشیار و منطقی علیه ظالمان همچنان می‌خروشد و از اسلام دفاع می‌کند. حاج علی اکرام، آزرده از آشنا و بیگانه، در اواخر بهمن ماه سال 1384 برای معالجه چشمانش به ایران آمد.

در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری بود که به عیادتش رفتم. او از کم سو شدن یک چشمش و بی‌سو شدن چشم دیگرش در زندان حیدر علی‌یف شکایت می‌کرد. اما لب‌هایش همچنان به شکر و دعا و ذکر و صلوات و تکبیر و تهلیل و تسبیح مترنم بود و از خدا می‌خواست که سلطه ستمگران و شیطان بزرگ، آمریکا و دست نشانده‌های او را از ممالک اسلامی به ویژه کشورش آذربایجان قطع گرداند.

ساعتی با حاج علی اکرام گفتگو کردم و چون ایام محرم و صفر بود، از او خواستم که از چگونگی برگزاری مراسم سوگواری محرم و عاشورا در آذربایجان بگوید. وقتی نام مبارک حضرت امام حسین(علیه السلام) بر زبانش جاری شد، به شدت گریست و من پشیمان از سؤال خود شدم؛ چرا که او تازه از عمل جراحی چشم فارغ شده بود و گریه و اشک برای چشم او مضر بود. به هر حال، گفتگوهایی با او داشتیم که خلاصه‌ آن در پی می‌اید. ابتدا گزارشی از مراسم حسینی در ماه محرم و صفر در کشور آذربایجان و زادگاه حاج علی اکرام، قصبه نارداران را از زبان او می‌آورم.

از حاج علی اکرام درباره خاطرات دوران جوانی، تحصیل، پدر و مادر و برادرانش سؤال کردم.

گفت: پدرم مرحوم اسماعیل علی زاده، مردی غیور، متدین و قوی و از نظر موقعیت قدرتمند و با نفوذ بود. در سال 1900م به دنیا آمد و در سال 1990 در نود سالگی درگذشت. مادرم مرحومه«حسنیه»، زنی عفیف، دیندار، بی‌باک، مهربان و بسیار هوشیار بود. در سال 1984 بر اثر مرض قند درگذشت. پدر و مادرم در تربیت دینی من و برادران و خواهرانم بسیار مؤثر بودند. پدرم ادبیات قدیم و معارف اسلامی را به خوبی می‌دانست و قرآن می‌خواند. ما از او خیلی چیزها آموختیم. یک نسخه خطی چهارصد و پنجاه ساله از شاعر بزرگ اهل بیت: و عارف معروف «ملا محمد فضولی بغدادی» داشت که شب‌ها آن را برای ما می‌خواند و توضیح می‌داد. در زمان کمونیست‌ها از طرف آکادمی علوم خیلی اصرار کردند که آن نسخه نفیس را در اختیار آنها بگذارد، در مقابل هر چه خواست بدهند و یا به گران‌ترین قیمت از او خریداری نمایند. اما پدرم گفت: اینها کمونیست هستند، فضولی را هم از خود قیاس می‌کنند، نمی‌دهم. چون اصرار آنها را دید، گفت: به شرطی این نسخه را به شما می‌دهم که دولت اجازه بدهد من به زیارت بیت الله الحرام یا عتبات عالیات در عراق و یا به زیارت امام رضا(علیه السلام) در ایران بروم. آنها رفتند و دیگر به سراغش نیامدند! این نسخه نفیس در اختیار برادرم حاج مایل بود.

یادم هست هنگامی که ما بچه بودیم و به مدرسه می‌رفتیم، زمان حکومت استالین بود. در ماه مبارک رمضان همه روزه می‌گرفتیم. مادرم به ما سفارش می‌کرد اگر در مدرسه برای شما تغذیه دادند، بخورید. اگر نخورید، می‌فهمند که پدر و مادرتان دیندار و اهل نماز و روزه‌اند، آن وقت به سر وقت ما می‌ایند و ما را می‌برند و می‌کشند و شما بی‌سرپرست می‌مانید. آن وقت خدا می‌داند که چه می‌شوید! من از پدر و مادرم یک دنیا خاطره دارم. آن دو به من بیش از دیگر اولادشان توجه داشتند؛ زیرا من بیشتر از سایر برادران و خواهرانم به مسائل دینی علاقه‌مند و دربست در خدمت والدین خود بودم ما شش برادر و چهار خواهر بودیم، اصول و فروع دین و احکام ضروری را در زمان کودکی از پدر و مادرمان می‌آموختیم. البته از روحانیون نارداران هم قرآن و احکام و حدیث یاد می‌گرفتیم.

برادر بزرگم مرحوم حاج مایل علی‌یف، از شاعران و ادیبان محقق و اندیشمند و مشهور آذربایجان بود. او بعد از پدرم، بزرگ خاندان و چشم و چراغ خانواده ما و افتخار اهالی نارداران بود؛ مردی دست و دلباز، دیندار و جوانمرد و پاک طینت. شاعر اهل بیت: هم بود. به امام خمینی و مقام معظم رهبری عشق می‌ورزید. اشعاری هم برای آن دو بزرگوار سروده است. در سال 1999م. درگذشت.

یک خاطره شیرین از پدرم در ممانعت از سربازی رفتن من دارم: بعد از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان بایستی به سربازی می‌رفتم. دوره خروشچف بود. همه را می‌بردند. پدرم چندین بار پیش مسئول اعزام سربازان رفت و با او صحبت کرد و پول داد تا مرا از رفتن به سربازی معاف دارند. سال اول این گونه گذشت. در سال بعد هم به سراغم آمدند. باز هم پدرم با پول مسئله را حل کرد. در سال سوم هم پول زیادی به مسئول اعزام داد و نگذاشت من به خدمت نظام وظیفه ارتش سرخ بروم. وقتی از پدرم سؤال کردم که چرا نمی‌گذاری به سربازی بروم و پول حلال خود را به این خدانشناسان می‌دهی و حرام می‌کنی؟! پدرم نگاهی به من کرد و گفت: می‌دانی چرا؟ برای اینکه معلوم نیست تو را به کجا اعزام می‌کنند. البته آن هم مهم نیست، مهم برای من و تو این است که وقتی گیر فرماندهان کمونیست از خدا بی خبر بیفتی، هم اخلاقت و اعتقادت را خراب می‌کنند، هم مجبور می‌شوی در سربازخانه مثل سایر سربازهای روس، گوشت خوک بخوری و اگر نخوری از گرسنگی می‌میری و یا به زور می‌خورانندت. وقتی هم گوشت خوک از گلویت پایین رفت، دیگر آدم نمی‌شوی. عین سخنش این بود؛ یعنی دین و ایمانت را از دست می‌دهی. مرحوم پدرم این گونه بود.

در دوره جنگ جهانی دوم، در نارداران حدود پنجاه خانواده بی‌سرپرست مانده بودند، پدرم مثل پدر و برادر غیرتمند، هم حامی آن خانواده‌های بی‌سرپرست بود و هم حافظ عرض و ناموس و آبروی آنها. همه آنها را مثل خانواده خود می‌دانست.

یک خاطره دیگر هم از پدرم برای شما نقل کنم که ببینید آن مرحوم چقدر عاشق حضرت سیدالشهدا امام حسین(علیه السلام) بود. پدرم می‌گفت: یک وقت روز هشتم محرم و هوا بسیار گرم بود. با یکی از دوستانم که او هم دیندار و علاقه‌مند به حضرت امام حسین بود، قرار گذاشتم که از آن روز به مدت سه روز (تا آخر روز عاشورا) غذا بخوریم، اما به یاد امام حسین(علیه السلام) آب ننوشیم تا ببینیم و حس کنیم که امام حسین(علیه السلام) در آن سه روز چگونه تشنگی را تحمل کرد!... (گریه شدید حاج علی اکرام). مرحوم پدرم توانسته بود تا ظهر عاشورا تاب بیاورد و ظهر عاشورا بعد از گریه‌های شدید، آب خورده بود. بعد از مدتی آن دوستش را می‌بیند و از او سؤال می‌کند که چند روز آب نخوردی؟ او می‌گوید: من وقتی از شما جدا شدم، به کلی فراموش کردم و الان به یادم می‌اید که چنین قراری گذاشتیم!

مادرم حسنیه خانم هم عاشق امام حسین(علیه السلام) بود. دریغا که آن دو قبل از فروپاشی وفات کردند و نتوانستند به زیارت عتبات عالیات و زیارت امام رضا(علیه السلام) و زیارت مکه و مدینه بروند. در آرزوی زیارت قبور اهل بیت: مردند. این را هم بگویم که ما از قدیم به رادیو تبریز گوش می‌کردیم، به ویژه به برنامه‌های دینی و مذهبی و اذان. مادرم مخصوصاً برنامه‌های دینی رادیو تبریز را دائماً گوش می‌کرد. البته بعد از انقلاب اسلامی، رادیو تبریز به خصوص برنامه‌های ترکی ویژه برون مرزی آن و بالاخص برنامه معارف اسلامی آن برای اهالی باکو و نارداران و همه دینداران جمهوری آذربایجان اهمیت والایی دارد. رادیو تبریز در چند سال اخیر برای عموم اهالی ما در جمهوری آذربایجان، به منزله حوزه علمیه نجف و قم است. گوش می‌دهیم، ضبط می‌کنیم، می‌نویسیم و مطالب مفید و تازه را در محافل و مجالس دینی بازگو می‌کنیم و عموم مردم استفاده می‌کنند.

عزاداری حسینی در آذربایجان

حاج علی اکرام گفت: عشق به اهل بیت: بیش از هزار سال است که در آذربایجان سابقه دارد و ریشه دوانیده است. در تمام نقاط این کشور، مردم به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به خصوص به حضرت ثارالله، امام حسین(علیه السلام) محبت آتشینی دارند. اکثر جمعیت آذربایجان شیعه‌اند و در محرم و صفر، آسمان کشور ما رنگ ماتم به خود می‌گیرد. اما در تمام جغرافیای آذربایجان، قصبه نارداران، زادگاه من، از نظر پای‌بندی به اعتقادات دینی و ایمان و عمل صالح و رعایت آداب و رسوم سنتی، از همه جا ممتازتر است؛ مثلاً زنان و دختران ناردارانی همه با حجاب‌اند؛ هم قبل از حاکمیت شوروی، هم در دوره شوروی و دین ستیزی و هم بعد از فروپاشی شوروی، نارداران همواره دیندار بوده و هست. نخستین طرف‌داران امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی، در کشور آذربایجان، از نارداران ظهور کردند؛ در حالی که شوروی در اوج قدرت خود بود و این جماعت عاشق امام خمینی (ره) با تکیه بر ایمان و توکل به خداوند، از هیچ کس و هیچ رژیمی نهراسیدند و بر سر ایمان خود با هیچ چیزی معامله نکردند و مردم مسلمان آذربایجان را به پیروی از امام خمینی یعنی پیروی از اسلام حقیقی دعوت کردند و در این راه استقامت ورزیدند؛ چرا که ما به امام و انقلاب ایمان داریم. در دهه اول ماه محرم در همه بخش‌ها و شهرها و روستاهای آذربایجان مراسم سوگواری بر پا می‌شود، اما در نارداران ما، از اول محرم تا آخر صفر، به مدت دو ماه تمام، مردم در ماتم حضرت سید الشهداء7 می‌نشینند و احسان و اطعام و عزاداری ادامه می‌یابد. در هفت مسجد نارداران، در تنها زیارتگاه مشهور و بزرگ رحیمه خاتون (معروف به خواهر امام رضا(علیه السلام)) و در خانه‌ها و منازل و حسینیه‌ها. اکثر مجالس زنانه و مردانه به طور جداگانه و شب‌ها برگزار می‌گردد. مداحان بسیار توانمند و خوش ذوقی در نارداران داریم، هم در میان زنان و هم در بین مردان.

خیابان‌ها و کوچه‌ها و میادین قصبه نارداران با اسامی چهارده معصوم و برخی اصحاب بزرگوار آنان و یکی هم به نام امام خمینی(ره) نام‌گذاری شده است. دسته‌های عزاداری در این خیابان‌ها و میدان‌ها به راه می‌افتند. گروه شبیه گردانی هم در میدان امام حسین(علیه السلام) به اجرای برنامه می‌پردازد. اشعار ترکی شاعران بزرگ اهل بیت: از جمله راجی تبریزی و صراف تبریزی ـ بیشتر از دیگران ـ در منابر و مجالس سوگواری نارداران خوانده می‌شود.

ما در نارداران همه شعائر و انواع عزاداری‌ها را داریم، به جز قمه زنی که قمه زنی از اول در نارداران نبوده است. ما فلسفه عزاداری و حقیقت نهضت امام حسین(علیه السلام) را از امام خمینی (ره) آموختیم؛ همچنان که آن رهبر بزرگ الهی، حج ابراهیمی را هم به ما و هم به همه دنیا آموخت.

حاج علی اکرام در اینجا گفت: ما مردم شیعه نارداران در بیخ گوش باکو، در ایام حزن و غم اهل بیت: محزون و مغموم می‌شویم. جشن‌های عروسی را با رعایت تمام شئون دینی در ایام شادی اهل بیت: انجام می‌دهیم.

از حاج علی اکرام درباره علمای بزرگ باکو و آذربایجان پرسیدم، گفت:

ما در گذشته عالمان بسیار بزرگی داشته‌ایم، چه در خود باکو، چه در سایر مناطق. اکثر آن بزرگواران تحصیل‌کرده نجف، کربلا و مشهد بوده‌اند. در بین اینها فقیه، مرجع تقلید، مفسر قرآن ، حدیث شناس، عارف و در یک کلام عالم ربانی بسیار وجود داشته است. تا حدود 1950م. برخی از ایشان زنده بودند. بعداً دیگر به علت قطع نسل عالمان بزرگ پیشین در حاکمیت کمونیسم، عالم بزرگی نداشته‌ایم. بعضی‌ها هم در دوره استالین به ایران و عراق فرار کردند. در واقع از جاهلیت به اسلام مهاجرت نمودند. بسیاری از عالمان بزرگ ربانی نیز تا سال 1937م. از سوی عوامل حزب کمونیست به دستور میر جعفر باقراف، دبیر کل حزب در آذربایجان، دستگیر و در زندان‌ها و مکان‌های نامعلوم تیرباران و شهید شدند. گفته‌ می‌شود بسیاری از آن شهدای راه حق و فضیلت را شبانه در کنار دریای خزر، تیرباران کرده، جنازه‌هایشان را به دریا ریختند. اینان مظلوم‌ترین شهیدان تاریخ ما بوده‌اند. رحمت خدا به روان پاکشان باد!

یکی از این شهیدان راه حق ایت الله شیخ غنی بادکوبه‌ای است که از علمای بزرگ و مشهور آذربایجان و تحصیل‌کرده نجف اشرف بوده است. خانه زیبای او هم اکنون در بخش باکوی قدیمی باقی است و مردم به آن به دیده احترام می‌نگرند . در دوره حاکمیت جبهه خلق، می‌خواستند آن خانه روحانی و تاریخی را از اشیای قدیمی خود خالی کرده، به خارجی‌ها بفروشند! اولاد و نوه‌های شیخ غنی به من خبر دادند. رفتیم و مانع از آن کار شدیم . من پیشنهاد کردم که خانه او در باکو، موزه روحانیت و عالمان دینی آذربایجان باشد. هنوز کاری نشده است. کسی هم نیست که کاری بکند.

ماجرای آخرین گفتگوی او ـ شیخ غنی ـ با میر جعفر باقراف، حاکم خدانشناس و ظالم و آدمکش و خونخوار آذربایجان مشهور است. می‌گویند در همان سال 1937م. که شیخ غنی را به حضور او می‌برند، میر جعفر باقراف چون خوی ددمنشانه و وحشیانه‌ای داشت، سعی می‌کرده با صدای بلند و هیبت ترس‌آور صحبت کند. با همگان این گونه بوده. وقتی شیخ در برابر او با بی‌اعتنایی وهیبت روحانی می‌نشیند، میرجعفر با مشاهده عدم اعتنای شیخ، دست خود را مشت کرده، محکم روی میز می‌کوبد و داد می‌کشد: ای شیخ! می‌‌دانی من کی هستم؟! به من می‌گویند میر جعفر باقراف، نماینده استالین!

مرحوم شیخ غنی با صلابت تمام، دستش را محکم روی میز میر جعفر می‌زند؛ به طوری که دوات از روی میز می‌پرد و مرکب می‌پاشد روی صورت میر جعفر! آن گاه با صدای بلندی می‌گوید: ایا تو هم می‌فهمی من کی هستم؟! به من می‌گویند شیخ غنی، نماینده امام زمان7 ... می‌فهمی یعنی چه؟!

میرجعفر باقراف با تحکم و بی‌ادبی به شیخ می‌گوید: باید دست از تبلیغات دینی در برابر حزب کمونیست برداری، مردم را علیه ما تحریک نکنی، و گرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی!

ایت الله شیخ غنی در جواب می‌گوید: من بنده خدایم و مسئولیت دارم که مردم را به دین اسلام و مذهب اهل بیت: دعوت کنم و هرگز از انجام این مسئولیت دست بر نمی‌دارم، شما هم هر غلطی می‌خواهید بکنید! بعد از گفتن این سخن، بر می‌خیزد و به خانه‌اش بر می‌گردد. نصف شب مزدوران کمونیست میر جعفر به خانه شیخ می‌ریزند، شیخ را دستگیر کرده، می‌برند. دیگر معلوم نشد کجا بردند، چه بلایی بر سرش آوردند. حدود پانزده سال بعد که استالین مرد و میر جعفر هم محاکمه و اعدام شد، فاش گشت که شیخ را شبانه تیرباران و پیکرش را در دریا غرق کرده‌اند، همان سال 1937م.

از دیگر علمای ثابت قدم و مؤمن که در همان سال شهید شدند، ایت الله شیخ حسین بادکوبه‌ای بود، اهل روستای رامانا. دیگری شهید شیخ رسول ناردانی بود، پدر بزرگ همسر من. همچنین شیخ باقر و شیخ حسن بادکوبه‌ای که همه از سوی عمّال استالین و میر جعفر باقراف، شهید و مفقود الاثر گشته‌اند. رحمة الله علیهم.

گفته ‌می‌شود در دوره حاکمیت استالین مجموعاً هفتاد هزار عالم، دانشمند، نویسنده، شاعر، هنرمند، پزشک ، مهندس و متفکر تا سال 1937 در آذربایجان اعدام یا ناپدید شد‌ند! اینان کسانی بودند که کمونیسم را قبول نداشتند. بعضی‌ها را کشته بعضی‌ها را به سرزمین سرد و یخبندان سیبری تبعید کرده بودند که کمتر کسی از آنجا برگشت.

خیلی شگفت‌انگیز است برگشت شیخ جعفر رمزی، از روحانیون جوان دوره استالین در آذربایجان و اهل زادگاه من نارداران، که بعد از سی سال تحمل تبعید و آوارگی، سالم برگشته بود. او تا دو سه سال پیش زنده بود و در نود سالگی در خانه ما درگذشت. عمل صالح این بزرگواران، خون پاک و ایمان محکمشان بود که اسلام و تشیع را حتی در دوره دین ستیزی شوروی در آذربایجان زنده نگه داشت. آذربایجان بعد از ایران، به حسب درصد جمعیت، دومین کشور شیعی دنیاست. اما امروز متأسفانه به رغم این همه ارتباط با ایران، شیعه در جمهوری آذربایجان تضعیف می‌شود. امروز مکتب تشیع در آذربایجان در خطر است و متأسفانه حمایت فرهنگی، مالی، اجتماعی و تبلیغاتی جدی نمی‌شود.

این درد را با که باید گفت؟ ما خیلی نگران نسل فعلی و اینده شیعه در کشورمان هستیم. تمهیدات لازم و قوی انجام نمی‌گیرد.

البته از تشیع که مکتب اهل بیت: است، می‌ترسند؛ زیرا شخصیت بی‌نظیری مثل امام خمینی (ره) در دامن این مکتب پرورش یافته که همه زورگویان زمانه را به زانو در آورد.

امیدوارم طلاب آذربایجانی که در حوزه علمیه قم تحصیل می‌کنند، بعد از اتمام تحصیلاتشان برگردند و مردم را بدون ‌هدایت دینی نگذارند. اما تنها این کافی نیست. امروز مراکز دینی ضد شیعی در آذربایجان رو به فزونی است و کسی جلویش را نمی‌گیرد. و بعضی‌ها هم که می‌توانند کاری بکنند، به کار اداری خود مشغول‌اند و دلشان به انجام امور بی‌دردسر اداری خوش است! ... خدا به داد ما برسد!

از حاج علی اکرام خواستم خاطراتی را که در ارتباط با انقلاب اسلامی و امام خمینی دارد، برایم نقل کند حاجی آهی کشید و پس از لحظاتی سکوت ـ که گویی به گذشته‌ها برگشته ـ گفت:

زندگی من در 27 سال گذشته، سرشار از خاطرات تلخ و شیرین درباره انقلاب اسلامی، ملت بزرگ ایران، امام بزرگوار و مقام معظم رهبری است. بگذار خاطره‌ای را که هم تلخ و هم شیرین است، برای شما نقل کنم و آن خاطره شب وفات حضرت امام خمینی (ره) در آذربایجان و در زادگاه من نارداران است. ما از چند روز پیش که خبر بیماری و عمل جراحی امام را از طریق رادیو تبریز شنیده بودیم، خیلی ناراحت بودیم. مدام دعا می‌کردیم. شب وفات امام حدود سیصد نفر از مقلدان و طرف‌داران امام از باکو و نارداران، در «مسجد شیخ آقا» جمع شده بودیم و دعا می‌کردیم و خیلی نگران و مضطرب بودیم و به رادیو تبریز گوش می‌دادیم. حالت یأس‌آوری به دل و جان ما چنگ انداخته بود. انگار همه می‌دانستیم که اتفاقی خواهد افتاد!

در عین حال، گاهی به این فکر می‌کردیم که اگر اتفاقی افتاد، ایران و انقلاب اسلامی با این همه دشمن چه خواهد شد؟ چه کسی می‌تواند جانشین شایسته امام باشد؟ این افکار ما را در خود فرو می‌برد. وقتی این حالت نگرانی و یأس را در دوستانم دیدم، برخاستم، قرآن هم در دستم بود. گفتم: دوستان! نگران نباشید. یأس از رحمت خدا، گناه است، باید امیدوار بود. بالأخره خداوند دین خود را نگه می‌دارد و انقلاب ایران دینی است و خدا در سایه اسلام، این انقلاب را هم حفظ می‌کند. ما امیدواریم و از خداوند می‌خواهیم که اتفاق ناراحت کننده‌ای نیفتد و امام خمینی زنده بماند. این آرزوی دل ماست. اما اگر خدا خواست که امام برود و وفات کند، باز هم بالأخره باید به خواست خدا راضی شد. ما در پی کسب رضای خداییم، امام خمینی هم تسلیم رضای خداست.

بعد مکثی کردم. سپس قرآن را بالا بردم و گفتم: به خدا و به این قرآن مقدس قسم، اگر اتفاقی برای امام بیفتد، بی‌گمان آقای خامنه‌ای ـ رئیس جمهور ـ جانشین امام می‌شود!... الان کسانی که از آن سیصد نفر حاضر در مراسم آن شب زنده‌اند، شاهدند که من این حرف را در آن لحظات بحرانی و نگران کننده یاران گفتم. گفتند تو از کجا این قدر مطمئن هستی؟ گفتم: آقای خامنه‌ای شاگرد مکتب امام خمینی، مرید و مطیع او و زبان گویای ایشان و انقلاب در دنیاست. امام او را به همه جای دنیا می‌فرستد. او در سطح دنیا آرمان‌های امام و اهداف انقلاب اسلامی را به مردمان دنیا تبیین می‌کند. امام خمینی و مردم ایران به او علاقه‌مندند و اعتماد و اطمینان دارند. همه او را دوست دارند. او سیاستمدار و عالم و مجتهد است و سال‌ها مبارزه کرده و شایستگی خود را نشان داده است. به نظر شما غیر از ایشان کس دیگری هم برای این امر وجود دارد؟ ... کسی چیزی نگفت و بعضی از دوستان با شک و تردید به من نگاه می‌کردند و حرف مرا اصلاً جدی نگرفتند! ... بالأخره فردا صبح از طریق رادیو تبریز با خبر شدیم که آنچه خدا می‌خواست، اتفاق افتاد؛ یعنی امام رحلت کرد .... شور و اضطرابی در دل‌ها افتاد ... تا شب، غرق در عزا و اشک و آه بودیم و منتظر، که چه خواهد شد و البته در تمام ممالک شوروی به خصوص جمهوری‌های مسلمان نشین، همه ناراحت و غمگین بودند و همه منتظر ـ این را بعدها فهمیدیم ـ بالأخره شب با شنیدن خبر انتخاب ایت الله خامنه‌ای به مقام رهبری، همه خوشحال شدیم. آن وقت من متوجه شدم که دوستانی که دیشب حرف مرا خیلی جدی نمی‌گرفتند، با احترام و تعجب بسیار به من نگاه می‌کنند.... لطفاً بقیه را در قسمت دوم بخوانید

مصطفی قلیزاده علیار

 


  

زندگی نامه حاج علی اکرام در یک نگاه - (قسمت 2)

  قسمت دوم:

 

حاج علی اکرام از سال 2003 م  از مسؤلیت دبیر کلی حزب اسلامی کنار رفت وآن را به جوان ترها سپرد، اما تا آخر عمر لیدر و رهبر حرکت اسلامی آذربایجان بود و با هوشیاری و شجاعت و ایمان محکم به اسلام و انقلاب اسلامی ایران و رهبری ولایت محور آن، در راهی که انتخاب کرده بود، استوار ماند. وی در فروردین 1389 به مناسبت مراسم 70 سالگی اش در باکو، طی مصاحبه ای با روزنامه اسلامگرای «نبض» صریحاً اعلام کرد که راه من از اول راه امام خمینی بوده ومقلد آیت الله خامنه ای هستم!

 حاج علی اکرام در سفر اخیر مقام معظم رهبری به شهر مقدس قم ( آبان ماه 1389)  در آن شهر با ایشان دیدار و با آرمانهای امام و رهبری تجدید بیعت کرد. این مرد خدا در طول عمر خود همواره در راستای نشر ارزشهای اخلاقی، تعالیم قرآن و مکتب اهل بیت (ع) و احکام اسلام کوشید و به معلمان و عالمان دینی و مجاهدان مسلمان در بُـعد مادی و معنوی کمکهای بی دریغ می کرد.

 ویژگی های انسانی

حاج علی اکرام انسانی مهربان، حساس، شجاع، شکیبا، سخاوتمند، بی ریا، صادق و غیور و غیرت دینی و شور انقلابی اش در مقیاسی وسیع و جهانی مثال زدنی بود. حافظه ای قوی داشت سرشار هزاران بیت شعر ناب و تأثیرگذار در موضوعات مختلف به ویژه اشعار طنز و مذهبی و تمثیلات لطیف و دلنشین و آیات و روایات دینی بسیاری که خیلی بجا و به موقع از آنها استفاده می کرد. از این لحاظ مردی بسیار خوش مشرب و شوخ طبع بود و هرگز کسی از هم نشینی با او خسته نمی شد و حتی در ایام سخت بیماری اش نیز ملاقات کنندگانش با روحیه ای شاداب از محضرش بر می خاستند. گریه و خنده اش همدم و متقارن بود، در مسائل حساس مثل ذکر مصائب اهل بیت (ع)، مظلومیت ملتش، ستم بر امت اسلامی و ... خیلی زود متأثر می شد و می گریست و در این مواقع گریه اش بی اختیار بود. همچنین رعایت انصاف، آداب دانی و معرفت انسانی از خصوصیات این مرد مؤمن بود. ذوق شعری و سخنوری او را هم نباید از یاد برد. از موهبت طلاقت لسان، فصاحت بیان، حاضر جوابی و صراحت لهجه بهره وافی داشت.

  پرتوی از اندیشه ها

از نظر حاج علی اکرام هویت تاریخی جمهوری آذربایجان بر پایه اسلام و تشیع استوار بوده و در حوزه فرهنگ و تمدن ایرانی قرار داشته که حکومت روسیه تزاری و ترکان قاجاری ایران طی قراردادهای گلستان و ترکمن چای در ترکیب اراضی وسیعی از قفقاز مثل ارمنستان و دربند و گرجستان، از پیکر ایران بزرگ جدا ساخته اند.

این مرد غیرتمند و دیندار با علمای اسلام بیشتر از دیگر اقشار مردم روابط دوستانه داشت، چون بر این باور راستین بود که حفظ اسلام و عظمت مسلمانان فقط در گرو جهاد علمی و سیاسی و فعالیتهای اجتماعی عالمان دینی بوده است. او از دلداگان عالمان بزرگ و مجاهدی مثل شهید شیخ عبدالغنی بادکوبه ای و امام خمینی بود و انقلاب اسلامی را طلیعه و زمینه ساز انقلاب جهانی مهدی موعود (عج) می دانست، برای همین تا آخر عمر به انقلاب بزرگ اسلامی ایران  و رهبری آن عشق می ورزید و از حریم و ارزشهای آن با اعتقادی راسخ دفاع می کرد و از ملامت کنندگان و زورگویان و اهل بهتان نمی هراسید ( ولایخافون لومه لائم – قرآن).

حاج علی اکرام از عمق جان معتقد بود که حیدر علی یف از نظر تربیتی از دوران جوانی تحت تربیت و تأثیر آموزه های یهودی بوده، دشمنی او با اسلام در جانش نهادینه شده و او نماینده حقیقی صهیونیزم غاصب جهانی در آذربایجان است. بنابراین او عامل برچیده شدن ارزشهای اسلامی از جامعه شیعی آذربایجان بوده، حکومت لائیک موروثی خاندان علی یف ها زمینه ساز گسترش معیارهای فسادآور غربی  و تسلط آمریکا و صهیونستها در این کشور مسلمان است. او این نظر را بی واهمه در همه جا می گفت.

 خاطرات حاج علی اکرام

دو کتاب در باره زندگی و مبارزات حاج علی اکرام در زمان حیاتش در ایران منتشر شد، اولی کتاب «خاطرات حاج علی اکرام علی­اف رهبر اسلامگرایان جمهوری آذربایجان» به قلم عبدالحسین شهیدی ارسباران است که در سال 1385 از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی، در تهران چاپ و منتشر گردید. این کتاب ارزشمند مشتمل بر خاطرات بسیار شیرین، خواندنی و تاریخی حاج علی­اکرام در دوره­های مختلف عمرش بویژه دوران مبارزاتی و سالهای زندانی شدن اوست و برگ پرافتخار و درخشانی از تأثیر انقلاب اسلامی در خارج از مرزهای ایران را تشکیل می­دهد. این کتاب بی­گمان از کتب تاریخی ماندگار و تأثیرگذار و نخستین منبع در این عرصه است و خواهد بود. این کتاب که نخستین منبع چاپی در موضوع زندگی حاج علی اکرام وجنبش اسلامی آذربایجان است، بلافاصله پس از انتشار، از سوی اهل قلم و تاریخ و پژوهش و تاریخ نگاران جنبش های اسلامی معاصر جهان اسلام و عموم خوانندگان ایرانی و آذربایجانی مورد استقبال قرار گرفت و برخی نشریات ایرانی متن آن را بصورت پیاپی و پاورقی، به تدریج تجدید چاپ کردند.

ناگفته نماند که پس از انتشار کتاب خاطرات حاج علی اکرام، ایشان سفری به برخی شهرهای مهم ایران از جمله قم، تهران، تبریز، ارومیه، اردبیل، کاشان، مشهد مقدس داشت و در شهر ارومیه، در اجتماع علمای شهر، روز 29 دی ماه 1385 از زحمات و مجاهدتهای دینی وی تجلیل به عمل آمد.[1] وی در ارومیه با شخصیتهای علمی، روحانی، فرهنگی و تعدادی از مسؤولان از جمله نماینده ولی فقیه و امام جمعه مجاهد ارومیه حجت­الاسلام والمسلمین حاج شیخ غلامرضا حسنی و همچنین با استاندار وقت آقای دکتر رحیم قربانی دیدار کرد.

 نامه­هایی از زندان

کتاب دوم « نامه­هایی از زندان» حاوی 30 نامه، 20 یادداشت در خصوص استخاره با قرآن و یک نوشته کوتاه در بار? پیامبران از حاج علی­اکرام است که در زندان نوشته است. نامه­ها در دو بخش جداگانه مربوط به زندان دوره نخست (1996-1999) و دوره دوّم (2002-2003) است که به ترتیب، بخش­های اوّل و دوّم کتاب را تشکیل می­دهد. بخش سوم شامل یادداشتهای استخاره­ای حاج علی­اکرام می­شود که یادگار انس و الفت او با قرآن در زندان دوره اول است. به یقین این نامه­ها و یادداشتها تکمیل کننده کتاب «خاطرات حاج علی­اکرام» است. نامه­ها اوراقی پراکنده امّا ماندگار از «ادبیات زندان» و حبسیّات یک مبارز حق­طلب و مسلمان مجاهد است که به جرم دفاع از ارزشهای دینی و معنوی ملّت و کشورش، به زندان افتاده، متهم به اتهامات واهی شده و این نامه­ها و یادداشتها را از پشت  میله­های آهنین زندان دشمنان اسلام و ستمگران حاکم بر آذربایجان نوشته ­است. برخی از نامه­ها متضمن احوال شخصی و خانوادگی امّا دارای ارزش اجتماعی و اخلاقی برای عموم مردم است. برخی دیگر هم ارزش و اهمیت تاریخی، سیاسی و ملّی دارد. امّا در تمام آنها ایمان به خدا و اندیشه توحیدی و آرمان دینی، اجتماعی و اعتقادی نویسنده موج می­زند و نشان می­دهد که او زندانی اعتقادی است نه سیاسی؛ و بیانگر این واقعیت آشکار است که او همه چیز را برای ارتقای معنوی مردمش و تحقق آرمانهای الهی خود در اجتماع می­خواهد و از رنگ سیاسی و سیاست­بازی مرسوم اهل دنیا به دور است. این «حبسْ­نامه­ها» و یادداشت­ها را می­توان نمونه­هایی عالی­ و درخشان از ادبیات پایداری و مقاومت ملّت­های مسلمان در تاریخ به شمار آورد.

لحن نامه­ها بویژه نامه­هایی که به خانواده و فرزندانش نوشته، نصیحت­آمیز و امیدوار کننده و گاه با عبارات طنزآمیز و بذله گویی همراه است. او سعی داشته از طریق این نامه­ها جای خالی خود را به عنوان پدر خانواده در کنار همسر و فرزندانش با سخنان ملاطفت­آمیز پدرانه پر کند. از محتوای نامه­ها می­توان دریافت که حاج علی­اکرام در هیچ شرایطی از زندان و شکنجه نا امید نیست و هرچه فشار روحی و جسمی و بیماری و مشکلاتش در زندان بیشتر می­شد، امیدواری­اش نسبت به فضل خداوند افزون­تر می­گشت، برای همین اثری از افسردگی روحی و یأس در کلامش مشاهده نمی­شود.

حاج علی اکرام در نامه­هایش خانواده، فرزندان، دوستان و هم­فکرانش را به بردباری سفارش می­کند و به صراحت می­گوید که ما در این مبارزه وظیفه شرعی خود را در برابر خداوند و در قبال مردم و سرنوشت کشورمان و در برابر مسؤلبت خویش نسبت به همه مسلمانان جهان انجام می­دهیم، امّا نتیجه مبارزه بسته به مشیت خداست، باید در این امتحان صبور و شکیبا باشیم.

از دیگر خصوصیات نامه­ها محتوای قرآنی و دینی آن است. او مراسم ایّام میلاد و وفات شخصیتها و رهبران دینی را در زندان برپا می­داشت و به دوستان خود در خارج هم سفارش می کرد که مراسم خاص این ایّام را هرچه با شکوهتر برگزار کنند. همچنین آداب و شعائر ویژه ماه مبارک رمضان و ماههای محرم و صفر و رجب و شعبان را بیشتر مورد توجه قرار می­داد. این حقایق به صراحت در نامه­های او بیان شده است.

متن نامه­ها با الفبای کریل و به خط خود حاج علی­اکرام نوشته شده، تعدادی هم در زندان دوم به خط شخص دیگری و به امضای اوست، زیرا در زندان دوّم چشمهایش بشدت ضعیف شده بود. به هم بندهایش املا می­کرد و خود امضا می­گذاشت.

نامه­ها و یادداشتها نزد خانواده­اش نگهداری می­شد که پس از انتشار کتاب خاطرات او، دوستانه در اختیار مترجم ( مصطفی قلیزاده علیار)قرار دادند و با کمک یکی از فرزندانش بازخوانی و ترجمه شد.

  مرگی به رنگ شهادت

حاج علی اکرام سلسله جنبان خیزش اسلامی معاصر آذربایجان، ساعت 5 بعد از ظهر روز پنجشنبه 26 اسفند 1389 برابر با 17 مارس 2011، در منزل شخصی خود در نارداران ِ باکو بر اثر بیماری قند و ریه پس از 40 سال جهاد در راه ترویج اسلام و زندگی به رنگ خدا (صبغه الله)، در 71 سالگی دار فانی را وداع گفت و روز جمعه در کنار تربت «امام زاده رحیمه خاتون» در نارداران به خاک سپرده شد. رحمه الله علیه. اما نکته ای را نباید از نظر دور داشت و آن اینکه مرگ حاج علی اکرام نوعی شهادت تدریجی در اثر شکنجه های دشمنان اسلام بود. با این توضیح که حاج علی اکرام حدود شش سال در زندانهای مخوف حیدر علی یف متحمل سخت ترین شکنجه ها شد و جسم و جانش صدمات غیر قابل جبرانی برداشت و تا آخر عمرش نیز مدام از این بیماری های ناشی از زندان حیدر علی یف رنج می برد و می نالید، گرچه خم به ابرو هم نمی آورد و با روحیه ای شاداب که از علایم ایمان قوی او بود، زیست، ولی بیماری های ناشی از شکنجه های وحشیانه عوامل شکنجه گر علی یف، جسم این مجاهد نستوه را آزار داد و آزار داد و آزار داد ... تا اینکه در اثر این دردهای فرساینده، جان سپرد. به نظر من زندگی او لا اقل در سی سال آخر عمرش سرتاسر جهاد و خدا محوری بود و مصداقی از آیه شریفه 112 از سوره توبه ( در توصیف منش و شیوه زندگی دنیوی مجاهدان شهید راه خدا : التـّائبون العابدون الحامدون ... الی آخر )

گفتنی است از حاج علی اکرام پنج فرزند به یادگار مانده است یک پسر به نام حاج حسین و چهار دختر. راه حاج علی اکرام که به تعبیر خود او راه امام خمینی بود، بی شک در آذربایجان مستدام خواهد بود و آیندگان او و مجاهدتهایش را بهتر و بیشتر خواهند شناخت. حاج علی اکرام به حق مرد خدا، مجاهد راه اسلام و قهرمان ملّی آذربایجان بود، هر چند این لقب آخری خیلی دیر به او داده شود!... اما شکی نیست که حق به حقدار می رسد و این سنت لایتغیر الهی است!

 هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق  /  ثبت است بر جریده عالم دوام ما.

 رحمت خدا و سلام فرشتگان و درود اولیاءالله و نظر لطف اهل بیت پیامبر (ص) بر او باد تا ابد.

                                                                      مصطفی قلی­زاده علیار


-[1]   خبر و گزارش مراسم بزرگداشت حاج علی اکرام، سخنان و مصاحبه­های ایشان در ارومیه، در برخی مطبوعات محلی و سراسری و سایتهای خبری دهة اول بهمن 85 انعکاس یافت. (ر.ک: کیهان، 3/11/85؛ هفته­نامه­های امانت و دعوت در ارومیه، مهد آزادی و نقیب در تبریز، فرهنگ کوثر در قم و ....)


  
   1   2      >